تبليغاتX
قله های مه گرفته
 
قله های مه گرفته
 
 
گزارش و تصاویر کوهنوردی
 

سایز واقعی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:53  توسط حسام  | 

کمتر کسی است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود. حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشت: «آی گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند. پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و ...

  احمد شاملو که یادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقوله‌ای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد. می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که: گله‌ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمی‌آورند که در پس پشت تپه‌ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله‌ای از خوش‌ گوشت‌ترین گوسفندان وبره‌های که تا به حال دیده‌اند. پس عزم جزم می‌کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می‌طلبند.

گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده می‌گوید: می‌دانم که سختی کشیده‌اید و گرسنگی بسیار و طاقت‌تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می‌گویم را عمل، قول می‌دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می‌گویم انجام دهید. مریدان می‌گویند: آن کنیم که تو می‌گویی. چه کنیم؟

گرگ پیر باران دیده می‌گوید: هر کدام پشت سنگ و بوته‌ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیه‌گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.

گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان. گرگ پیر اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند.

چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: «آی گرگ! گرگ آمد» صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می‌کردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقب‌نشینی کنند و پنهان شوند.

گرگ‌ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند.

ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی! را صادر کرد. گرگ‌های جوان باز از مخفی‌گاه بیرون جهیدند و باز فریاد «کمک کنید! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.

ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حمله‌ای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمک‌خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می‌داد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماق‌دار خبری نبود.

گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که می‌بایست.

از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی‌آنکه به این «تاکتیک جنگی» گرگ‌ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بی‌چارۀ بی‌گناه را برای ما طفل معصوم‌های آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفی کرده‌اند.

خب این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما می‌شود. امروز که بنا به شرایط روز هر کداممان به ناچار برای خودمان گرگی شده‌ایم! چه؟ اگر هنوز هم فکر می‌کنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید. حالا دیگر بهانه‌ای ندارید.

این حکایت را با تکه شعری از سروده‌های «شهیار قنبری» تمام می‌کنم. او می‌گوید:

چه کسی گفت:«خداوند شبان همه است
و برادرها را تا ته درۀ سبز رهنمون خواهد بود.»

من شبان رمۀ خود بودم
و کسی آن بالا
 خود شبان من معصوم نبود.

غفلت من رمه را از کف داد
غفلت او شاید
هم از ایندست مرا
هم از ایندست تو را

رمه را....

همه را.....

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:26  توسط حسام  | 

سایز واقعی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:30  توسط حسام  | 

با سلام. امروز اتفاقا به مطلبی برخورد کردم که برایم قابل تامل بود. اعتیاد به ورزش!

بله درست می شنوید. اگر تا حالا مثل من فکر می کردید که اعتیاد فقط شامل چیزهای ناسالم مثل الکل، مواد مخدر و ... است و فکر می کردید ورزشکارا سالم ترین آدمهای دنیا هستند، باید بگویم نه عزیز جان! حتی پرداختن افراطی به چیزی مثل ورزش هم می تواند موجب اختلال شود.

از اونجایی که قربونش برم توی کشور ما از جمله اینترنتمون کپی رایت صد در صد رعایت می شه! نتونستم متوجه بشم منبع اصلی مقالات کجاست؟ اما به هر حال توجه شما را در این مورد به لینک های زیر جلب می کنم. امیدوارم مفید واقع بشه!

وابستگی نا سالم به ورزش

اعتیاد به ورزش

تناسب اندام به قیمت اعتیاد به ورزش

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:44  توسط حسام  | 

چند روزی است در وبلاگ رسمی صعود قلم، با همت دوستان هیات اجرایی، رای گیری برای انتخاب میزبان هفتمین دوره آغاز شده است. پیشنهادات بر اساس حروف الفبا عبارتند از :

1- قله باغران - میزبان : آقای هزاری

2- قله برف انبار- میزبان : آقای محمد نادعلی نسب

3- جنگل و آبشار خرپاپ میزبان : آقای فرید صدقی

4- قله قالیکوه -میزبان : آقای سعید سرلک

مهلت رای گیری تا ساعت 24 روز 3 اردیبهشت ماه است

و اما رای وبلاگ قله های مه گرفته:

۱- جنگل و آبشار خرپاپ

۲- قله قالیکوه

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:40  توسط حسام  | 

سایز واقعی

پی نوشت ۱: با آرزوی موفقیت برای عظیم قیچی ساز و سایر کوهنوردان ایرانی در راه هیمالیا!

پی نوشت ۲: دیگه داره حالم از حاشیه های کوهنوردی به هم می خوره!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 19:57  توسط حسام  | 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 10:34  توسط حسام  | 

سلام به شما. "نقاب کوهستان" در واقع یک فوتوبلاگ است. نویسنده یا مدیر وبلاگ "علی سعیدی" نام دارد. اگر به سایت "اسنوفورکست" برای پیش بینی هوای کوههای ایران رجوع کرده باشید، حتما با عکس های زیبای گوشه صفحه مواجه شده اید. بله اکثر این عکسها حاصل زحمت این دوست خوب است. به نظر من یکی از کم نظیرترین فوتوبلاگها در زمینه کوهنوردی و آرشیو بسیار زیبایی خصوصا از مناظر توچال را در این وبلاگ می توان دید. 

"حمید ثابتی" سلطان بلامنازع توچال شعر زیبایی در وصف این وبلاگ سروده است:

آفرین بر عکسهای این نقاب, پر کشیده آسمان همچون عقاب, کوه و کوهستان همه برف است و برف, در میان عاشقان حرف است و حرف, هر کجایش بنگری یخچال و یال, می برد انسان به اعماق خیال, این نقاب از کوشش دلدار بود, لحظه های عاشقی در کار بود.

شما را به دیدن این وبلاگ زیبا و دیدنی دعوت می کنم:

نقاب کوهستان

 |+| نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 18:57  توسط حسام  | 
سلام بر شما خواننده گرامی

امسال به واقع سال بدی برای کوهنوردی بود٬ سالی پر از حادثه های تلخ و مرگ و میر! که البته باید دعا کرد این یک ماه و اندی باقیمانده به سلامتی بگذرد و حادثه دیگری رخ ندهد. مرگ مرحومه لیلا اسفندیاری یکی از تکان دهنده ترین آنها بود. مرحوم عیسی میرشکاری و کریم نادعلیان از جمله حوادث فردی بودند. و چند حادثه گروهی مثل بهمن های الوند و بزقوش و یا این آخری بهمن کرکس و .... ریزش سنگ و مرگ دو نفر در برنامه تخت سلیمان هیات خراسان٬ سقوط سنگ روی یک نفر در علمچال و یا همین هفته اخیر٬ جسد یخ زده مردی در ارتفاعات ایگل و ...

تک تک حوادث فوق را می توان تحلیل نمود و مقصر یا مقصرانی پیدا کرد. همه می دانیم وضعیت امداد در این کشور اسفبار است و دلایل آنرا هم کمابیش می دانیم. اینکه امداد در کوهستان تخصصی نیست. اینکه بهره مندی مادی امدادگران متناسب با ریسک و اهمیت شغلشان نیست. اینکه هزینه برای تجهیزاتی مثل هلیکوپتر معمولا از جان انسانها مهمتر است! و در نهایت اینکه متاسفانه نهادهای امدادی بیشتر به دنبال تبلیغ برای خود هستند تا نجات کسی و ...

واقعا قصه خوردم وقتی دیدم در حادثه اخیر توچال شخص حادثه دیده یکروز زنده بوده و با عوامل امداد در ارتباط! و با این شرایط در آخر علی رغم تلاش های صورت گرفته نتوانسته اند کاری برایش انجام دهند. چون آنروز خودم هم توچال رفته بودم٬ فکر کردم اگر تصمیم منطقی نمی گرفتم و به صعود ادامه می دادم شاید من هم سرنوشت مشابهی پیدا می کردم! وقتی کسی با این شرایط ایده آل نجات نیافته٬ دیگر حساب کسی که در شرایط حاد و بدون داشتن شانس ارتباط گرفتار شود٬ مشخص است. 

به نظر می رسد در مورد وضع موجود در مورد امداد و نجات کار موثری نمی توان کرد چون از حیطه ما کوهنوردان تا حدی خارج است. اما از طرف دیگر هم به نظر می رسد در تک تک این حوادث از نقش کلیدی خطای انسانی نمی شود گذشت. من نقطه مشترک تمام این حوادث را در یک چیز می بینم: بی اعتنایی یا بی اطلاعی نسبت به نکات و آموخته های ایمنی! تذکراتی که بارها متذکر شده اند و شنیده ایم. اما شاید هر کدام از ما اگر به گذشته خود رجوع کنیم٬ مواردی پیش آمده که نسبت به آن بی اعتنایی کنیم. و البته بخت یارمان بوده و اتفاقی نیفتاده. اما آیا همیشه این طور است و حوادث مال دیگران خواهد بود؟ برخی از اشتباهات متداول را می توان به صورت زیر فهرست نمود:

- اصرار به صعود و ادامه مسیر تا سر حد توان و گاهی فراتر از حد توان!

- بی اعتنایی به شرایط جوی ناپایدار٬ بدون آنکه بتوانیم وضعیت آینده را پیش بینی کنیم.

- عبور از مسیرهای خطرناک بدون تمهیدات لازم. مسیر ریزشی و بهمنی و ...

- صعود انفرادی٬ بدون آشنایی به مسیر٬ بدون مجهز بودن به تجهیزات لازم مثل لباس فصل٬ ابزار جهت یابی٬ ابزار ایمنی متناسب با فصل و نوع مسیر و در نهایت لوازم بقا در شرایط اضطراری و ... 

به نظر من این بی مبالاتی ها آماتور و حرفه ای نمی شناسد. چه بسا گناه حرفه ای ها نابخشودنی تر باشد٬ چرا که به آنچه می دانند و بارها برایشان تکرار شده٬ بی اعتنایی می کنند. واقعا دلیل این همه سهل انگاری و کوته نگری در ما ایرانیان قابل درک نیست. اگرچه حرفهایم تکراری است و قبل از من بارها اساتید گرانقدر کوهنوردی آنرا متذکر شده اند٬ اما بازهم می خواهم هر کدام از ما از خودمان جویای این چرا ها شویم. در لحظه ای که به تصمیمی توام با ریسک دست می زنیم در حالی که شرایط وقوع حادثه را می بینیم واقعا به چه چیزی فکر می کنیم؟! آیا رواست جان با ارزشمان را به مهلکه ای که انتهایش بر ما نمعلوم است بسپاریم؟!! بیشتر فکر کنیم. تقصیر را متوجه دیگران نکنیم. مقصر اول و اصلی خودمان هستیم. بهانه نگیریم! نق نزنیم! بهتر است خودمان را عوض کنیم.

یا علی!!

پی نوشت: گزارش صعود و حادثه منجر به مرگ مرحوم کریم نادعلیان، در سایت گروه کوهنوردی کاوه اراک و توسط آقای ادیب یعقوب زاده، را اینجا میتوانید بخوانید.

گزارش از نظر آموزشی و تحلیلی ارزشمند است. اما آنچه به نظرم رسید اینکه مرگ می تواند چقدر ساده باشد و چقدر به ما نزدیک. سال گذشته در صعودی که آبان ماه به دماوند داشتم حادثه تقریبا مشابهی برایم رخ داد و با در رفتن کلنگ، چند متری روی شیب زیاد لیز خوردم. فرق من با مرحوم نادعلیان این بود که تونستم به اون سنگی که پشت سرم بود جا خالی بدهم!

روحش قرین رحمت الهی.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 20:0  توسط حسام  | 

زمستان هر سال با توجه به شرایط این فصل شاهد حوادث و اتفاقات ناخوشایندی هستیم. شاید یکی از بیشترین این حوادث به رخداد طبیعی بهمن مربوط باشد. هر چند وقوع بهمن شرایط و عوامل مشخصی دارد که اهل فن بر آن واقف هستند، اما بنا بر تجربه می توان بارش های سنگین و ناگهانی برف را از مهمترین این عوامل دانست. حداقل در دو سال اخیر اینگونه بوده و فاجعه بهمن دیزین و تراژدی الوند همدان که اتفاقا هر دو در نیمه بهمن ماه رخ داد، دقیقا بعد از یک دوره بارش سنگین و ناگهانی اتفاق افتاد. در مورد حادثه دیزین بسیار سخن گفته شد و برخی سعی کردند در گوشه و کنار به تحلیل اتفاقات بپردازند. اما بروز رخداد اخیر در همدان نشان داد که گویا درس لازم از آن فاجعه، فارق از هر تحلیلی در مورد مقصر آن حادثه، گرفته نشده و خواب خرگوشی متولیان را فرا گرفته بوده است.

تقریبا به این روال تکراری در بروز چنین فجایعی عادت کرده ایم:

- شیون، زاری و مرثیه سرایی.

- دنبال مقصر گشتن و گناه را بر گردن دیگران انداختن، که البته معمولا خیلی هم مستقل از منافع گروهها و دستگاههای مسوول نیست. عده ای احساسی و عده ای هم آگاهانه به تسویه حساب می پردازند و به مساله آن طور می نگرند که منافعشان ایجاب می کند!

- ایجاد محدودیتهای غیر منطقی و پاک کردن صورت مساله، مثل اینکه بدون دلیل منطقی جاده ها را ببندیم و یا در فعالیت گروهها و باشگاهها محدودیت ایجاد کنیم و ...

و البته ای کاش اینها منجر به گرفتن درس، افزایش آگاهی و برخورد علمی تر با مسائل می شد. بعد از مدتی همه چیز فراموش می شود و دوباره روز از نو روزی از نو. باید فاجعه بعدی رخ دهد تا دوباره برگردیم سرخط و ...

در مورد حادثه بهمن در پیست تاریک دره تا به حال بیشتر به چگونگی ماجرا و همچنین عملیات تجسس پرداخته شده و البته جو حزن و اندوه مانع شده تا اطلاعات قابل تحلیل خاصی ارائه شود. اما آنچه در نگاه اول به نظر می رسد آنکه این بهمن بسیار غافل گیرانه و ظاهرا فراتر از حد انتظار بوده که تصاویر نیز گویای این مطلب است. من اگرچه از پیشینه این منطقه اطلاعی ندارم، اما منطقی به نظر نمی رسد در نقطه ای که سابقه بهمن بزرگ اینچنینی داشته باشد پیست اسکی بنا شود. البته این از جنبه تاریخی قضیه است و با اتکا به این موضوع نمی توان از ایمنی مکانی مطمئن شد. چنانچه همین اتفاق خود گواه این ماجراست و یک حادثه می تواند در جایی واقع شود که کسی انتظار ندارد مثل زلزله ای که ارگ بم را با آن قدمت با خاک یکسان کرد و ... لذا به نظر می رسد باید در معیارهای لازم برای تاسیس پیست اسکی و همچنین اجرای آن تجدید نظر جدی شود.

جنبه دیگر مربوط به زمان قبل از وقوع حادثه است و اینکه با توجه به بارش سنگین چرا پیش بینی لازم نشده است؟ آیا اصلا در این پیست تیم کارشناسی برای برآورد احتمال وقوع خطر چنانچه در پیستهای بزرگ مثل دیزین موجود است، وجود داشته یا نه و اساسا مسوولیت ایمنی پیستهای اسکی در کشور با کیست؟

اما مقابله با شرایط ویژه و بحرانی با توجه به تلفاتی که می دهیم، شاید ایجاب کند در چنین شرایطی نگاه سایر دستگاهها و از آن بالاتر عامه مردم نیز وِیژه باشد. در جامعه ای که با کوچکترین بهانه پلیس دخالت می کند، شاید به جایی برنخورد که پلیس علاوه بر دستگاههای مربوط وارد ماجرا شده و نظارت خود را بر اماکن عمومی از نظر تامین جان مردم افزایش دهد. اگر امنیت اخلاقی پیست ها مهم است و به این بهانه مانع ورود انفرادی خانمها می شویم، خوب برای تامین امنیت جانی هم شاید بتوان پلیسی عمل کرد!

اما از همه اینها گذشته در جامعه ای که نهادهای مسوول و متولیان معمولا در رخوت و روزمرگی و نوعی غفلت به سر می برند، در شرایطی که یک روز تعطیلی یک پیست می تواند ضرر مالی هنگفتی برای مالکانش داشته باشد و طبعا نمی توان از کسی که منفعتش به خطر می افتد انتظار وسواس زیاد داشت، شاید ساده ترین و موثرترین راه رعایت احتیاط از جانب خود ما مردم باشد و خیلی ساده وقتی با شرایط نامساعد جوی و بارش سنگین برف مواجه می شویم، می توانیم تفریح و حال و حول خودمان را به فرصت دیگری موکول کنیم!

امیدوارم متن فوق را به منزله نقد ندانید. صرفا بیان نظراتی بود از یک شخص نه چندان آگاه که فقط در این جامعه زندگی می کند و گاهی چیزهایی را که می بیند و به نظرش می رسد بیان می کند به این امید که شاید وجدان یک نفر در جهت مثبت تکانی بخورد!

به امید روزهای بهتر و زمستانهایی کم حادثه تر!     

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 23:17  توسط حسام  | 
 
  بالا